تبلیغات
دنبال کننده خبرها - اینجا اوج مظلومیت است، اوج غربت
دنبال کننده خبرها
شنبه 27 اسفند 1390

اینجا اوج مظلومیت است، اوج غربت

شنبه 27 اسفند 1390

نوع مطلب :
نویسنده :مینا ب

برمودای خشکی
اینجا اوج مظلومیت است، اوج غربت

خبرگزاری فارس: آری تو جانت را بر سر این خارها گذاشتی تا چادر من بماند، که هیچ دشمنی نتواند با خارهای گزنده‌اش چادرم را بدرد.

خبرگزاری فارس: اینجا اوج مظلومیت است، اوج غربت

به گزارش خبرنگار اعزامی فارس از قزوین به مناطق عملیاتی جنوب کشور، دختری از بانوی خادم می‌پرسد: پیکر شهیدان گمنام کجاست؟

خادم با دست به داخل حرم اشاره می‌کند و پاسخ می‌دهد: همینجا! منتظر شما هستند.

معراج‌الشهدا همان سکوی پرواز عاشقان و عارفان است، وقتی به آنجا وارد می‌شوی حس غریبی وجودت را فرا می‌گیرد.

در محوطه معراج از کنار قایق پوسیده و تیر خورده می‌گذری، کفش‌هایت را از پای در می‌آوری تا وارد حرم شوی، صدای سخنی می‌شنوی و پاسخی در پی آن که همچون تیری بر قلبت می‌نشیند.

دختری از بانوی خادم می‌پرسد: پیکر شهیدان گمنام کجاست؟

خادم با دست به داخل حرم اشاره می‌کند و پاسخ می‌دهد: همینجا! منتظر شما هستند.

وارد حرم می‌شوی، هرچه پیشتر می‌روی و هیاهوی جمعیت زائر را می‌بینی، بغض گلویت را می‌گیرد. می‌خواهی بنشینی و تمام ارادت خود را به آنان ارزانی بداری.

چگونه شرح دهم این قصه را؟ اینجا اوج مظلومیت است، اوج غربت است، اینان همان شیران بیشه‌اند اما در نهایت غربت، همان مردان میدان‌های جنگ که تکه‌های استخوانشان زیارتگاه عاشقان شده است.

کفنهایشان یا صاحب‌الزمان را فریاد می‌کند، هنوز هم سربند یا حسین (ع) دارند، عاشق حسین (ع) بودند و تمام آرزویشان زیارت مولایشان بود و اینک خود، زیارتگاه عاشقان ثارالله هستند، اینان سراسر عشقند.

نمی‌دانم چه حسی است که دل‌ها را چنان بی‌قرار به تپش در می‌آورد، گلوها را می‌فشارد و اشک‌ها را چنان سوزنده جاری می‌سازد که هیچ‌کس را یارای درک قدرت و عظمت آن نیست.

می‌خواهی بنشینی و با آنها حرف بزنی، سلام می‌دهی:

سلام بر تو ای شهید، سلام بر تو انتهای عشق. سراسر سؤال و حیرت هستم، غیرت و شجاعت تو مرا به حیرت واداشته است.

وجود و تمام هستی‌ام را مدیون تو هستم، تو بزرگی و جاوید و جاویدان خواهی ماند چراکه عشقت جاودانه بوده و هست، دستم را بگیر و مرا به خود وا مگذار.

ای سراسر نور و سراسر عشق! تو در انتهای عشقی و غیر قابل وصف، آری تو در وصف نمی‌گنجی زیرا که انتهای عشق توصیف ناشدنی است.

برهوت چه داشت که همه را گذاشتی و به سویش شتافتی؟ کجای باتلاق‌ها و نیزارها زیبا بود؟ طلائیه چه بود جز یک بیابان، یک زمین خشک و بی آب و علف، چه داشت که لیاقت یافت با حس حضور گام‌های تو به آبرو برسد؟

اطراف طلائیه پر است از سیم خاردار، می‌خواهم از کنارشان بگذرم، می‌ترسم از اینکه چادرم گیر کند به خارها، مبادا که پاره شود! در حیرتم ای شهید که چگونه جان و تنت را به سیم‌های خاردار سپردی و دراز کشیدی روی آنها، که معبری شود برای همرزمانت تا غاصبان ناموستان را تار و مار کنید.

آری تو جانت را بر سر این خارها گذاشتی تا چادر من بماند، که هیچ دشمنی نتواند با خارهای گزنده‌اش چادرم را بدرد.

برادرم! تو ابوالفضلی و من زینب، به خاطر من از خون خود گذشتی، پس ای ابوالفضل غیور من! زینب‌وار در راه تو خواهم ماند تا همیشه... که حماسه تو جاوید بماند. می‌مانم تا کربلا در کربلای ایرانمان نماند چراکه گفته‌اند و چه خوب گفته‌اند که " کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود..."

========

آسیه بهرامی

========

انتهای پیام/س10/پ3003